صبح یک روز تازه
که مدتی خودش را به شیشه مات پنجره چسبانیده بود ,
نرم و سبک رها می شود در آغوشم
گرم و ساده , صمیمی و بی ادعا
چند لحظه خودم را می سپارم به دستان نوازشگرش
با سرانگشتان مهربانی که دارد
دانه دانه سلولهای پوست تنم را از خواب شبانه بیدار می کند
نفس عمیق , کشیده میشود در ریه هایم
دستهایم را باز می کنم و تنم را مثل گربه های رانده شده از کنار شومینه , کش می آِورم
یک صبح تازه , یک تولد دوباره , یک زندگی جدید
هر صبح , آغاز یک زندگیست , آغاز یک تغییر و شروع یک هیجان
اینجا همه چیز یک جور دیگر است
صبحانه یک تکه پنیر با نان برشته و چند برگ ریحان تازه
و یک لیوان چای داغ و چند دانه کشمش,
اینجا کسی صبحانه تخم مرغ نمی خورد ,
تمام تخم مرغ ها , زیر بال و پر گرم مرغ های مادر , جوجه های زرد و کوچکی می شوند که صدای جیک جیکشان طراوت زندگی را در فضای خانه های پر از پنجره , می پراکند
در اینجا , تماشای جوجه هایی که مثل دانه های تسبیح , به دنبال مادری مهربان , از این سو به آن سو می دوند , خیلی خوشمزه تر از طعم یک دانه تخم مرغ عسلیست ,
اینجا , مردم تنشان بوی عطر می دهد
هرکسی از آن یکی دیگر , خوشبوتر
آقای همسایه بوی عطر گل اقاقی می دهد و خانمش هم بوی نان تازه ,
دخترشان آرزو , بوی سیب می دهد و پسرشان مسعود , بوی شکوفه بادام
اینجا آدم ها از ترس اینکه مبادا تنشان بوی بدی بگیرد , هیچوقت عصبانی و بدخلق , نمی شوند
اینجا کسی توی خانه اش آینه ندارد
آدم ها روبروی هم می ایستند و موهایشان را شانه می کنند و صمیمانه و گرم به هم لبخند می زنند
بعضی از حسهای سیاه , هیچوقت از مسیر اینجا عبور هم نکرده اند
حس هایی مثل : بدگمانی و دروغ و کینه ورزی
هر روز ساعت هشت صبح و هشت شب باران می بارد
اینجا کسی چتر ندارد
مردم زیر باران با هم قرار می گذارند و چای داغ می خورند و در مورد کاشت گلهای توی باغچه و چیدن میوه های درختان حیاط با هم حرف می زنند
همه آدم ها تا ظهر سرگرم کارند و بچه ها هر چقدر دلشان می خواهد , جیغ می کشند و می خندند
گنجشک های اینجا بدون واهمه روی شانه مادربزگ های مهربان می نشینند
اینجا آدم ها همه عاشقند , عاشق درخت و آسمان و رودخانه و هوای باران خورده
عاشق دره های سبز و گلهای همیشه بهار , عاشق گوسفندهای سر به زیر و کاج های سربلند
غروب که می شود بوی غذا , مثل نسیم بهاری , مشام هر کسی را تازه می کند و دست های خسته از کار , برای آغاز یک ضیافت , تن به آب سرد و زلال رودخانه می سپارند
سر سفره های افطار در هر ظرفی , عشق زندگی و طراوت مهربانی , رنگ به رنگ و طعم به طعم , در کام آدم ها آب می گردد و صدای خنده , همیشه چاشنی این ضیافت بی نظیر می شود .
اینجا هیچ دختری از خانه فرار نمی کند و هیچ پسری سیگار هم حتی , نمی کشد
اینجا دخترها مسابقه بادبادک ها را دوست دارند و پسرها سر ساختن لانه برای گنجشکهای تنبل , مسابقه می گذارند
اینجا هدیه ی یک شاخه گل , شروع یک زندگی تازه را نوید می دهد و سرخی گونه های یک دختر جوان , مهر رضایتش بر زندگی تازه است
توی این شهر , کسی تلفن ندارد , تلویزیون و موبایل هم ندارد
اینجا آدم ها آنقدر به هم نزدیکند که هیچ وسیله سیم دار و بی سیمی نمی تواند آنها را از این که هست به هم نزدیک تر کند
اینجا کسی واژه محبت و عشق را در موتور های جستجوگر اینترنت , جستجو نمی کند
محبت , مثل رایحه ای در فضای آبی اینجا , گسترده است و عشق همان ضربان ملایم قلبهای آدم های اینجاست .
بعد از ظهر , قرار همه آدم ها , کنار رودخانه زیر درخت بزرگ چنار است
یک زیر انداز سبز و گسترده از چمن و یک آسمان آبی
صدای آب , درمان استخوان درد مادربزرگ ها و پدربزرگهاست و پروانه ها , همبازی کودکان شاد و بازیگوشند
دختران جوان اینجا , ماشین های آلبالویی رنگ ندارند
آنها سوار بر اسبانی سفید در گستره لایتناهی دشت , صدای خنده شان را مثل دانه های گندم , در آسمان می پاشند
و پسران قد کشیده , بر بلندای تپه هایی از شقایق وحشی , برای روزهای خوب آینده , نقشه می کشند
پدران , روی کاغذ های سفید و خط دار , برای مادران نامه عاشقانه می نویسند و مادران روی کاغذ های سفید بی خط , سایه روشن لبخند پدران را نقش می زنند
اینجا همه چیزش جور دیگریست
شب , همیشه مهتابی ست
ستاره ها , دانه های مروارید دریای شب های اینجاست
درون هر خانه یک شمع روشن است تا صبح
شبها کسی پای آنتن ماهواره و کامپیوتر نمی نشیند
اینجا همه چیزش قشنگتر و ملموس تر از همه چیز دنیای بیرون از اینجاست
هیچ چیز مجازی توی این شهر وجود ندارد
همه چیز حقیقی و زیباست
صدای گریه و هق هق نمی آید
صدای شکستن بغض های بسته , سکوت خلسه وار شب را نمی شکند
صدای کوبیدن نوک انگشت ها به دکمه های سخت صفحه کلید , گوش مادری را نمی آزارد و نور های مصنوعی پشت شیشه های مانیتور , چشم های دختر جوانی را تار نمی کند ,
اینجا توی همه ی خانه ها , از سی دی به جای زیر گلدانی استفاده می شود و تلویزیون و مانیتور تبدیل به اکواریوم شده است
آدم های توی این شهر , معنی دروغ را نمی دانند
تا به حال شیشه هیچ اتاقی نشکسته است و هیچ دری هیچوقت در انتظار کسی تا صبح , نیمه باز نمانده است
پنجره اتاق را می بندم ,
شعله شمع بی شرم و صمیمی , برایم می رقصد
صدای زمزمه گوشنوازی از دور به گوش می رسد
هنوز دلم می خواهد بنویسم
نرم نرمک , خواب , در آغوشم می کشد
اینجا ..
همه چیزش ...
جور ..
دیگریست....................





















