تبليغاتX
پنجره

پنجره

روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی از بی سخنی نشنیدم تا ساکن سرای سکوت شدم

صبح یک روز تازه

پنجره را که باز می کنم , نور خورشید ,
که مدتی خودش را به شیشه مات پنجره چسبانیده بود ,
نرم و سبک رها می شود در آغوشم
گرم و ساده , صمیمی و بی ادعا
چند لحظه خودم را می سپارم به دستان نوازشگرش
با سرانگشتان مهربانی که دارد
دانه دانه سلولهای پوست تنم را از خواب شبانه بیدار می کند
نفس عمیق , کشیده میشود در ریه هایم
دستهایم را باز می کنم و تنم را مثل گربه های رانده شده از کنار شومینه , کش می آِورم
یک صبح تازه , یک تولد دوباره , یک زندگی جدید
هر صبح , آغاز یک زندگیست , آغاز یک تغییر و شروع یک هیجان
اینجا همه چیز یک جور دیگر است
صبحانه یک تکه پنیر با نان برشته و چند برگ ریحان تازه
و یک لیوان چای داغ و چند دانه کشمش,
اینجا کسی صبحانه تخم مرغ نمی خورد ,
تمام تخم مرغ ها , زیر بال و پر گرم مرغ های مادر , جوجه های زرد و کوچکی می شوند که صدای جیک جیکشان طراوت زندگی را در فضای خانه های پر از پنجره , می پراکند
در اینجا , تماشای جوجه هایی که مثل دانه های تسبیح , به دنبال مادری مهربان , از این سو به آن سو می دوند , خیلی خوشمزه تر از طعم یک دانه تخم مرغ عسلیست ,
اینجا , مردم تنشان بوی عطر می دهد
هرکسی از آن یکی دیگر , خوشبوتر
آقای همسایه بوی عطر گل اقاقی می دهد و خانمش هم بوی نان تازه ,
دخترشان آرزو , بوی سیب می دهد و پسرشان مسعود , بوی شکوفه بادام
اینجا آدم ها از ترس اینکه مبادا تنشان بوی بدی بگیرد , هیچوقت عصبانی و بدخلق , نمی شوند
اینجا کسی توی خانه اش آینه ندارد
آدم ها روبروی هم می ایستند و موهایشان را شانه می کنند و صمیمانه و گرم به هم لبخند می زنند
بعضی از حسهای سیاه , هیچوقت از مسیر اینجا عبور هم نکرده اند
حس هایی مثل : بدگمانی و دروغ و کینه ورزی
هر روز ساعت هشت صبح و هشت شب باران می بارد
اینجا کسی چتر ندارد
مردم زیر باران با هم قرار می گذارند و چای داغ می خورند و در مورد کاشت گلهای توی باغچه و چیدن میوه های درختان حیاط با هم حرف می زنند
همه آدم ها تا ظهر سرگرم کارند و بچه ها هر چقدر دلشان می خواهد , جیغ می کشند و می خندند
گنجشک های اینجا بدون واهمه روی شانه مادربزگ های مهربان می نشینند
اینجا آدم ها همه عاشقند , عاشق درخت و آسمان و رودخانه و هوای باران خورده
عاشق دره های سبز و گلهای همیشه بهار , عاشق گوسفندهای سر به زیر و کاج های سربلند
غروب که می شود بوی غذا , مثل نسیم بهاری , مشام هر کسی را تازه می کند و دست های خسته از کار , برای آغاز یک ضیافت , تن به آب سرد و زلال رودخانه می سپارند
سر سفره های افطار در هر ظرفی , عشق زندگی و طراوت مهربانی , رنگ به رنگ و طعم به طعم , در کام آدم ها آب می گردد و صدای خنده , همیشه چاشنی این ضیافت بی نظیر می شود .
اینجا هیچ دختری از خانه فرار نمی کند و هیچ پسری سیگار هم حتی , نمی کشد
اینجا دخترها مسابقه بادبادک ها را دوست دارند و پسرها سر ساختن لانه برای گنجشکهای تنبل , مسابقه می گذارند
اینجا هدیه ی یک شاخه گل , شروع یک زندگی تازه را نوید می دهد و سرخی گونه های یک دختر جوان , مهر رضایتش بر زندگی تازه است
توی این شهر , کسی تلفن ندارد , تلویزیون و موبایل هم ندارد
اینجا آدم ها آنقدر به هم نزدیکند که هیچ وسیله سیم دار و بی سیمی نمی تواند آنها را از این که هست به هم نزدیک تر کند
اینجا کسی واژه محبت و عشق را در موتور های جستجوگر اینترنت , جستجو نمی کند
محبت , مثل رایحه ای در فضای آبی اینجا , گسترده است و عشق همان ضربان ملایم قلبهای آدم های اینجاست .
بعد از ظهر , قرار همه آدم ها , کنار رودخانه زیر درخت بزرگ چنار است
یک زیر انداز سبز و گسترده از چمن و یک آسمان آبی
صدای آب , درمان استخوان درد مادربزرگ ها و پدربزرگهاست و پروانه ها , همبازی کودکان شاد و بازیگوشند
دختران جوان اینجا , ماشین های آلبالویی رنگ ندارند
آنها سوار بر اسبانی سفید در گستره لایتناهی دشت , صدای خنده شان را مثل دانه های گندم , در آسمان می پاشند
و پسران قد کشیده , بر بلندای تپه هایی از شقایق وحشی , برای روزهای خوب آینده , نقشه می کشند
پدران , روی کاغذ های سفید و خط دار , برای مادران نامه عاشقانه می نویسند و مادران روی کاغذ های سفید بی خط , سایه روشن لبخند پدران را نقش می زنند
اینجا همه چیزش جور دیگریست
شب , همیشه مهتابی ست
ستاره ها , دانه های مروارید دریای شب های اینجاست
درون هر خانه یک شمع روشن است تا صبح
شبها کسی پای آنتن ماهواره و کامپیوتر نمی نشیند
اینجا همه چیزش قشنگتر و ملموس تر از همه چیز دنیای بیرون از اینجاست
هیچ چیز مجازی توی این شهر وجود ندارد
همه چیز حقیقی و زیباست
صدای گریه و هق هق نمی آید
صدای شکستن بغض های بسته , سکوت خلسه وار شب را نمی شکند
صدای کوبیدن نوک انگشت ها به دکمه های سخت صفحه کلید , گوش مادری را نمی آزارد و نور های مصنوعی پشت شیشه های مانیتور , چشم های دختر جوانی را تار نمی کند ,
اینجا توی همه ی خانه ها , از سی دی به جای زیر گلدانی استفاده می شود و تلویزیون و مانیتور تبدیل به اکواریوم شده است
آدم های توی این شهر , معنی دروغ را نمی دانند
تا به حال شیشه هیچ اتاقی نشکسته است و هیچ دری هیچوقت در انتظار کسی تا صبح , نیمه باز نمانده است
پنجره اتاق را می بندم ,
شعله شمع بی شرم و صمیمی , برایم می رقصد
صدای زمزمه گوشنوازی از دور به گوش می رسد
هنوز دلم می خواهد بنویسم
نرم نرمک , خواب , در آغوشم می کشد
اینجا ..
همه چیزش ...
جور ..
دیگریست....................

                                  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 11:41  توسط مریم  | 

قصه عشق و عاشقی

  تمومه قصه های شب آیینه به آیینه پیشمه

  نوشتنه خاطره ها،یه جورایی تو ریشمه

  تازه ترین خاطره هام رنگشون ارغوانیه

  شاپری قصه من،خونش همین حوالیه

  شاپری قصه شب،خوش اومدی تو خاطره

  پرنده خیاله من،به عشق تو مسافره

  وقتی هوای خاطره،بایاد تو جون می گیره

  هر چیزی غیر عشق تو،تو خاطراتم می میره

  رنگ سیاهه خاطره با بودن تو می شکنه

  حضورتو نگیر ازم،این آخرین شعر منه

  قصه امشبه دلم،قصه چشمای تره

  حوصله کن عزیز من،عشقه تو مشقه آخره ....

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 1:46  توسط مریم  | 

قصه مادر بزرگ


  مادربزرگ قصّه گو، باز واسمون قصّه بگو

  شب با هزار تا پنجره، نشسته با تو روبرو

  مادربزرگِ قصّه گو،قصّه ی امشبت چیِه؟

  رو بغض خط خورده ی شب این دفعه نوبتِ کیه؟

  با یکی بود یکی نبود از کی می خوای قصّه بگی؟

  از زیر گنبد کبود سراغ کی می خوای بری؟

  قصّه ی امشبُ بگو به اسم کوچه گردِ پیر

  که بی هوا تو شهر ما ، شُد یه غریبه، یه اسیر

  به اسم اُون که زندگیش، اسیر تقدیر ِ بدِ

  دستای شوم ِسرنوشت، قرعه به اسمِ اُون زده

  همون که با هر نفسِش مرگُ شماره می زنه

  زندگی تو رگاش داره، یواش یواش جون می کَنِه

  اُونکه یه روز مثل همه، عشقیُ آرزویی داشت

  تو کُنج خلوت دلش، واسه دلش دونه می کاشت

  امّا کلاغِ حادثه، تمومِ دونه هاشُ خورد

  ابرِ غلیظِ نارفیق خورشیدِشُ به شب سپرد

  حالا دیگه شب که می شه، تو شهرُ کوچه هاش وِلِ

  تنها رفیقِ آمپولش، صدای تاپ تاپِ دلِ

  مادربزرگ قصّه نگو، همین که گفتی کافیه
 
  می گن که کوچه گَردِ پیر، به مرگِ قصّه راضیه

  فردا سراغِ پیرمرد، هیش کی تو کوچه ها نره


  تو آمپولش پُر از هواس، اُون روی خطِّ آخره.......

     
+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 9:57  توسط مریم  | 

هدهد

  پر از غروب شده ام،واکنید پنجره ها را

  که آفتاب بروبد غبار آینه هارا

  در این سکوت لبالب،به من پناه ده ای عشق

  به من که باختم امشب ،تمام قافیه ها را

  امید داشتم ، اما شتاب حادثه نگذاشت

  که وقف چشم تو باشم،تمام ثانیه ها را

  به خط آه،به لحن عذاب،به لهجه غربت

  به سبک گریه نوشتم کتاب مرثیه ها را

  در این همیشه دیبادکجاست آتش فریاد؟

  که تا همیشه بسوزد سکوت حنجره هارا

  چه سرنوشت غریبی،بهارو فاصله و باغ

  دلم گرفته برایت،دلم گرفته.......بهار

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 20:35  توسط مریم  | 

قایق

  یه روز از کنج یه اسکله یه قایقی برید

  دل به دریازد و رفت،رفت و یه روز خوش ندید

  تو دلش هزار و یک حرف نگفته مونده بود

  پیش روش هزارویک راهه نرفته مونده بود

  وقت راهی شدنش آسمونم گریه می کرد

  دریا مه گرفته بود،سیاه و طوفانی و سرد

  عاقبت اسیر دریا شد و دست سرنوشت

  یه نسیم رهگذر قصه ش و اینجوری نوشت

  یکی از روزای کوچش نور فانوسی رو دید

  پی اون رفت و به یک زمین ممنوعه رسید

  نتونست با غربت و تنهائیاش خو بگیره

 به سرش زد که تو اون جزیره پهلو بگیره

  تو جزیره یه مسافر که غریب بی کسه

  یه مسافر که جزیره واسش عینه قفسه

  اون مسافر با نگاهه اولش کارش و ساخت

  گفت با سرنوشت می جنگم آره جنگید ولی باخت

  از تمام مال دنیا یه دل دریایی داشت

  که اونم پای یه عشقه پاک رویایی گذاشت

  آره روزای قشنگه زندگی تموم می شن

  همیشه خوبیا پای بدیا حروم می شن

  آسمون دریارو ابرای تیره پر می کرد

  تا اومد بجنبه دید رفته تو میدون نبرد

  لشکر وحشیه موجای تباهی اومدن

  ابرای سیاه از آسمونا نعره می زدن

  پیکر نحیف قایق که به صخره ها می خورد

  تیکه تیکه می شد و می رفت و از قصه ها می مرد

  نکنه یه وقت مسافرش به ساحل نرسه

  بدنش به دست این موجای قاتل برسه...

  می دونی قصه کوچ ما سر انجامی نداشت

  غیر از این که یه مسافر پا تو ساحل می گذاشت

  تو شدی مسافری که پشت دریارو شکست

  من شدم یه قایقی که عاقبت به گل نشست

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 10:35  توسط مریم  | 

فرشته ی یک کودک

کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در اتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهش آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟

خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

   روز مادر را به همه ی مادران عزیز تبریک میگم،همچنین به مادر گل خودم...

انشا الله سایه ی آنها همیشه بالای سر ما باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 16:12  توسط مریم  | 

قورباغه و پروانه

  يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود هيچكي نبود
   آنجا كه درخت بيد به آب مي رسد ، يك بچه قورباغه و يك كرم همديگر را ديدند .
   آن ها توي چشم هاي ريز هم نگاه كردند …
   … و عاشق هم شدند .
   كرم ، رنگين كمان زيباي بچه قورباغه شد ،
  و بچه قورباغه ، مرواريد سياه درخشان كرم .
  بچه قورباغه گفت : « من عاشق سر تا پاي تو هستم. »
  كرم گفت : « من هم عاشق سر تا پاي تو هستم . قول بده كه هيچ وقت تغيير نميكني .»
  بچه قورباغه گفت : « قول مي دهم . »
  ولي بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند . او تغيير كرد .
  درست مثل هوا كه تغيير مي كند .
  دفعه ي بعد كه آن ها همديگر را ديدند ، بچه قورباغه دو تا پا در آورده بود .
  كرم گفت : « تو زير قولت زدي . »
  بچه قورباغه التماس كرد : « من را ببخش دست خودم نبود . »
  « من اين پاها را نمي خواهم …
  من فقط رنگين كمان زيباي خودم را مي خواهم .»
  كرم گفت : « من هم فقط مرواريد سياه و درخشان خودم را مي خواهم .
  قول بده كه هيچ وقت تغيير نمي كني . »
  بچه قورباغه گفت : « قول مي دهم . »
  ولي مثل عوض شدن فصل ها ،
  دفعه ي بعد كه آن ها همديگر را ديدند ،
  بچه قورباغه هم تغيير كرده بود . دو تا دست در آورده بود .
  كرم گريه كرد : « اين دفعه ي دوم است كه زير قولت زدي . »
  بچه قورباغه التماس كرد :« من را ببخش . دست خودم نبود . من اين دست ها را نمي خواهم …
  من فقط رنگين كمان زيباي خودم را مي خواهم . »
  كرم گفت : « من هم فقط مرواريد سياه و درخشان خودم را مي خواهم .
  اين دفعه ي آخر است كه مي بخشمت . »
  ولي بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند ؛ او تغيير كرد . درست مثل دنيا كه تغيير مي كند .
  دفعه ي بعد كه آن ها همديگر را ديدند او دم نداشت .
  كرم گفت :« تو ، سه بار زير قولت زدي و حالا هم ديگر دل من را شكستي . »
  بچه قورباغه گفت : « ولي تو ، رنگين كمان زيباي من هستي . »
  « آره ، ولي تو ديگر مرواريد سياه و درخشان من نيستي . خداحافظ . »
  كرم از شاخه ي بيد بالا رفت و آن قد به حال خودش گريه كرد تا خوابش برد .
  يك شب گرم و مهتابي ، كرم از خواب بيدار شد .
  آسمان عوض شده بود ،
  درخت ها عوض شده بودند .
  همه چيز عوض شده بود …
  اما علاقه ي او به بچه قورباغه تغيير نكرده بود .
  با اين كه بچه قورباغه زير قولش زده بود ، اما او تصميم گرفت كه ببخشدش .
  بال هايش را خشك كرد .
  و بال بال زد و پايين رفت تا بچه قورباغه را پيدا كند .
  آنجا كه درخت بيد به آب مي رسد ،
  يك قورباغه ، روي يك برگ گل سوسن ، نشسته بود .
  پروانه گفت : « ببخشيد ، شما مرواريد … »
  ولي قبل از اين كه بتواند بگويد : « سياه و درخشانم را نديدين »؟
  قورباغه جهيد بالا و او را بلعيد ،
  و درسته قورتش داد .
  و حالا قورباغه ، آن جا منتظر است …
  … با شيفتگي به رنگين كمان زيبايش فكر مي كند …
  … نمي داند كه كجا رفته .

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 8:55  توسط مریم  | 

سکوت

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم ،نمی دانم چرا در یک لحظه

احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند کنارش نشستم.

از او پرسیدم آیا تنهایی؟ گفت نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی میکنم ، کلامش تا اعماق وجودم

نفوذ کرد.او کسی بود که با رویا می زیست.پرسیدم آیا گمشده ای؟گفت:نه،عشق من همچون فانوسی

هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد.پرسیدم:سفر می کنی؟ گفت:من همیشه در سفرم.

پرسیدم :غریبی؟ گفت:غربت یعنی چه ،هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم را حس می کنم.

ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید.پرسیدم این اشک برای چیست؟

گفت:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز.

پرسیدم سکوت می کنی؟نگاهم کرد....پرسیدم این نگاه چیست؟گفت:حرمت کلماتی است که در حصار

زمان مانده اند.مسافر غریبه بلند شد،دستم را به گرمی فشرد و گفت:هرگاه خواستی عشقت را به

شوریده ای ثابت کنی،سکوت کرد و رفت....و من همچنان رفتنش را تماشا می کنم تا شاید رفتنش نیز

پیامی از عشق به ارمغان بیاورد....

       

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 8:36  توسط مریم  | 

عاشقی

  ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

                                     چند وقت است که هرشب به تو می اندیشم

  به تو آری،به تو یعنی همان منتظر دور

                                     به همان سبز صمیمی،به همان باغ بلور

  تو همان سایه،همان وهم،همان تصویری

                                     که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

  به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

                                     یعنی شیوه ی فهماندن منظور به هم

   به نسیم ،به تکلم،به دل آرانی تو

                                     به خموشی،به تماشا،به شکیبایی تو

 به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

                                    به سخن های تو بالهجه شیرین سکوت 

   شبحی چند شب است آفت جانم شده است

                                    اول اسم کسی ورد زبانم شده است

   در من انگار کسی در پی انکار من است

                                    یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

   یک نفر ساده، چنان که از سادگی اش

                                   می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش

    آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده

                                   بر سر روح من افتاده و آوار شده

  در من انگار کسی در پی انکار من است

                                  یک نفر مثل خودم شیفته ی دیدار من است

  یک نفر سبز،چنان سبز که از سبزی خویش

                                 می توان پل از از احساس خدا تا دل خویش

  آی بی رنگتر از از آیینه یک لحظه بیاست

                                  راستی این شبح هرشب تصویر تو نیست

  اگر این حادثه ی هرشبه تصویر تو نیست

                                  پس چرا رنگ تو با ایینه اینقدر یکیست                                            

    حتم دارم که تویی آن شبح آیینه پوش

                                   عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش  

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 18:28  توسط مریم  | 

  در گشودنم.

  مهربانی ها نمودنم.

  زود دانستم ، که دور از داستان خشم برف و سوز،

  در کنار شعله ی آتش،

  قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:

   .....گفته بودم زندگی زیباست

  گفته و نا گفته ، این بس نکته ها کاینجاست.

  آسمان باز،

  آفتاب زر،

  باغ های گل،

  دشت های بی در و پیکر،

   ....

  آری،آری،زندگی زیباست.

  زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.

  گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.

  ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.

                         

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 20:33  توسط مریم  | 

خورشید

  باید می دانستم

  که یک چشم نور

  هم مرا به خورشید نمی رساند

  باید می دانستم

  که طلوع خورشید

  نه از جایی است که هر غروب می رود

  آری باید می دانستم

  باید می دانستم

  که خورشید هم به اندازه سرخی گونه های

  دخترکان جنوب

  شرور است

  باید می دانستن

  که خورشید تنها همراه

  یک پگاه تا غروب است ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 22:0  توسط مریم  | 

سرنوشت

 اگر به خانه ی من آمدی برای من

                                      ای مهربان،

                                                   چراغ بیاور

                                                           و یک دریچه که از آن

                                                                   به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.

                                                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 0:52  توسط مریم  | 

زمزمه ای در بهار

 دو شاخه نرگست، ای یار دلبند

چه خوش عطری درین ایوان پراکند

اگر صدگونه غم داری، چو نرگس

به روی زندگی لبخند،لبخند!

گل نارنج و تنگ آب و ماهی

صفای آسمان صبحگاهی.

بیا تا عیدی از ((حافظ)) بگیریم 

که از او می ستانی هرچه خواهی

سحردیدم: درخت ارغوانی

کشیده سربه بام خسته جانی!

به گوش ارغوان آهسته گفتم:

بهارت خوش ، که فکر دیگرانی

سری از بوی گلها، مست داری

کتاب و ساغری در دست داری

دلی را هم اگر خشنود کردی

به گیتی هرچه شادی هست داری.

چمن،دلکش، زمین خرم، هوا تر

نشستن پای گندم زار خوشتر.

امید تازه را دریاب و دریاب

غم دیرینه را بگذار و بگذر.

                                                                     با آرزوی سالی خوش برای شما عزیزان.

                  

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 9:10  توسط مریم  | 

غروب

    (( برای فرار از غم غروب هنگام

    برای غلاج بغض عصر اندام

   خورشید را گرفتم , در قفسی گذاشتم

    در اتاقم

   تا همیشه روز باشه

   بی غرور و بی دلگیر

   نگاه خورشید را غم گرفت

  صورتش خون مرده شد چون غروب

   و من باورم شد, غم من, بغض من و همه دلتنگیهای من همه از اسارت است, نه از غروب.

        

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 1:56  توسط مریم  | 

خواستم عشق رو تو دستام بگیرم , ولی جا نشد.

پس گذاشتمش تو جیبم ,ولی جا نشد.

در کیفمو باز کردم , ولی جا نشد.

تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق , ولی جا نشد.

بنابراین یه خونه براش گرفتم , ولی جا نشد.

با خودم گغتم:یه باغ! آره! ولی جا نشد.

حتما تو کره زمین جا می شه, ولی جا نشد.

پس گذاشتمش تو قلبم , حالا دیگه جاش خوبه خوبه.

تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه از دنیا هم بزرگ تر باشه یعنی چی.

                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 9:50  توسط مریم  | 

پنجره

 یک پنجره برای دیدن 

 پک پنجره برای شنیدن

 پک پنجره که مثل حلقه چاهی

 در انتهای خود به قلب زمین می رسد

 و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

 یک پنچره که دست های کوچک تنهایی را

 از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

 سرشار می کند

 و می شود از آن جاری

 خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد-

 یک پنجره برای من کافی ست.

             

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 2:16  توسط مریم  | 

عاشورای حسینی

الهی!

برسر و سینه می زنیم و فریاد برزمانه سیاه می کشیم که ریشه های

عشق را در نینوا سربریدند و برگ های سبز اهل بیت(ع) رابه

زردی اسارت سپردند.اما غافل بودند از زلال جاری نور در هر

عاشورا که از سینه سرخ خاک می جوشد و عاشقانش را سیراب

می کند و به حقیقت می توان طلوع دوباره خورشید را در ظهر

عاشورا باور کرد و آرزوی شهادت را از تو طلبید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 9:0  توسط مریم  | 

عجب دنیای حیرت آوریست این دنیا که ماهیانش قهوه می نوشند,

کودکانش بی شیرند,خوکهایش را با سیب زمینی می پروانند و

ادمهایش را با حرف.........

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 17:47  توسط مریم  | 

زندگی سه چیزاست:

اشکی که خشک می شود....

لبخندی که محو می شود.....

ویادی که می ماندوفراموش نی شود........

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 5:29  توسط مریم  | 

                       پيكرتراش پيرم و باتيشه ي خيال

                                                              يك شب تورا ز مرمرشعرآفريده ام

                     تا در نگين چشم تو نقش هوس زنم

                                                              ناز هزار چشم سيه را خريده ام

          

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 23:59  توسط مریم  | 

آرزو

                    دو شاخه گل, مانده اينجا كنارم

                                                        تواي مسافر,چرا رفته اي بي خبراز كنارم

                    گل و بلبل و ياسمن چشم به راه اند

                                                        تو اي بي وفا, پس چرا نماندي كنارم

                    من و خاطره به جامانده ايم باز اينجا

                                                          تو هم پس بيا بار ديگر كنارم

                     شدم بي كس و غريب دو عالم

                                                         پس از آن كه رفتي از كنارم

                    زمين و زمان آرزو دارند اي گل

                                                         كه بينند تو را بار ديگر كنارم

  

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 17:38  توسط مریم  | 

پشت پنجره ي دلتنگي

اينو بدون شايد همه نتونن مثل تو شبها سير بخوابن..... پس بهتره يكم به فكر ديگران باشي....

شايد اين طوري بتوني بهتر بخوابي؟؟؟.........نه؟؟... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 23:23  توسط مریم  | 

نمي دانم سراين كلاف درهم

كجاست كه بايد يگيرم و شروع كنم به بافتن

به بافتن حرف هايي كه مدت هاست روي دلم انبارشده

و دلم مي خواهد گريستن را

براي خودم كه ديرفهميدم زود گذشتن لحظه ها وسبقت گرفتن ثانيه ها

و اگرجريمه اي هست پس چرا نيست براي ثانيه ها

و اگرچراغ قرمزي هست پس چرا نيست براي لحظه ها

و اگرهاي ديگري كه نيست مجال گفتنشان واگر خواهم گفت

مثنوي هفتاد من خواهد شد

و دلم مي خواهد گريستن را

براي خودم و براي همه ي هم قطارهايم كه خواب بوديم تمام راه را

ودر خواب بود كه ديدم تمام زندگي را و حقيقت را از پنجره ي قطار نديديم

و دلم مي خواهد گريستن را

براي تمام بذرهاي اميد كه خداوند كاشت در دل ما

و نگذاشتيم با رطوبت مهرباني و بارن عشق شكوفا شود

و دلم مي خواهد گريستن را

براي تمامي كساني كه كندند درختان وصال را

و فرسايش يافت خاك دلشان با سيلاب غم و طوفان بلا

و دلم مي خواهد گريستن را

براي كساني كه تقسيم نكردند شاديهايشان را

و دلم مي خواهد گريستن را

براي تمامي كساني كه تصاعدي پيمودند پله هاي گناه را

و براي كساني كه قطره قطره ريختن خون انسان ها را

و دلم مي خواهد گريستن را

تازماني كه ديگر نبينند چشمانم اين همه بلا را

و اكنون مي فهمم كه بايد براي خودم بگريم

بيش از تمام كساني كه گفتم اوصافشان را

و دلم مي خواهد گريستن را

تا شود دريايي كه بشويم من در آن

خودم و تمامي هم قطارهايم را................

((اين مطلبه خيلي قشنگرو يكي از بچه هاي كلاسمون گفته....خيلي ممنون ميشم كه با نظراي صميمانتون هم باعث دلگرمي دوستم ((مينا)) بشيد,هم من بتونم ازش تشكركنم.))

                                                                                                      منتظر نظراتون هستم.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 22:56  توسط مریم  | 

          در طواف شمع مي گفت اين سخن پروانه اي

                                                          سوختم زين آشنايان اي خوشا بيگانه اي

        بلبل ازشوق گل و پروانه ازسوداي شمع

                                                         هركسي سوزد به نوعي درغم جانانه اي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 22:50  توسط مریم  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 22:43  توسط مریم  | 

من و چشم هایم

خواب هايم را لاي دفترهاي طلايي گذاشتم,رويا شد

خواب هايم رالاي دفترهاي سياه گذاشتم,كابوس شد

خواب هايم را درتاريكي بازكردم,چيزي نديدم

خواب هايم رادرپرتوقوي خورشيد بازكردم,بازهم چيزي نديدم

خواب هايم رادر تاريكي و روشنايي بازكردم همه چيز را ديدم.................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 20:19  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 19:45  توسط مریم  | 

نگاه تازه

خيالي شاد درراه است

فراري دلخوش وفرياد در راه است

نگاه تازه اي درخلوت گل ها

به پابوسي عشق و ياد در راه است

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 15:8  توسط مریم  | 

تقویم

من شاخه خشكيده درمسير بادم

                                       شب پرده كشيده برتن فريادم

گفتند به من سيصدوشصت وشش بار

                                       كزدفتر تقويم توهم افتادم

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 15:5  توسط مریم  | 

یه دل کوچیک......یه شونه ی امن

يادمه مي گفت:اگه روزي,روزگاري كسي ياكسوني دلت رو شكستن,ياورقهاي دفتردلت روپاره پاره كردن يابايه نگاه چشمات رو آتيش زدن,نكنه يه وقت دلت بگيره,اگه قرار باشه باحرفاونگاهاشون دل كوچيك و مهربونت رو به دردبيارن تو نبايدبه حرفشون گوش بدي,يا نگاه به نگاهشون بدي.اگه اينجوري بشه اگه اشك توچشمات حلقه بزنه دنيارو سيل مي بره.اگه يك موقع دلت گرفت مثل دل ياكريماي امام رضانكنه اشك رو گونه هات ليزبخوره,اخه ممكنه يك غريبه ببينه.اگه خواستي گريه كني,اگه دنبال يه شونه مي گشتي كه سرت رو روش بذاري وهاي هاي گريه كني,اون از همه امن تره ومهربون تره.آره اوساكريم رومي گم,اخه اونه كه محرم اسرارته,اونه كه به دردلهات گوش مي ده,آخرسرهم,دلت رو آروم مي كنه فقط اونه كه مي دونه ياكريما دورمرقد امام رضا چي مي خوان؟يا كه مي دونه يكي مثل تو ازاين دنيا چي مي خواد؟ بله تاوقتي كه اوسا كريم با ما هست نبايد غم و قصه خورد.

اخرين كلام رو هم بهت مي گم:زندگي مثل باد مي گذره و چون مي گذره غمي نيست ازما كه گذشت باشه براي تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 13:56  توسط مریم  |